تبليغاتX
حیف واژه خیانت

حیف واژه خیانت

رنگ انسان ها

امشب داشتم نظر ها رو می خوندم که به يه نظر عجيب برخوردم
نظرش راجب واژه مرگ بود
نوشته بود که انسان ها خاکستری هستن!!!
من جواب اون دوست عزيز رو دادم، ولی ميخوام شما هم بدونيد
انسان ها ارزش هيچ رنگی رو ندارن چون هيچ کدومشون يه رنگ نيستن
قبول داريد؟؟؟؟


 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 2:15  توسط اشکان  | 

محال

 دست تو تو دست من بود

          دلت امّا جای ديگه

          تو خودت خبر نداری

      امّا چشمات اينو ميگه

مدتی بود حس می کردم که دلت يه جا اسيره

پشت پا زدی به بختت کی واست جز من می ميره

      تو ميگی يه وقتا گاهی

    پيش مياد يه اشتباهی

نه ديگه،ديگه نميشه واسه تو نمونده راهی

     ديگه ديدنم محاله

    ديگه برگشتن خياله

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 1:16  توسط اشکان  | 

واژه مرگ

مرگ واژه ايست که در گور ها جاريست ...
روی شيشه های مه گرفته ی مريضخانه ها
می نگارد نقشی ...
دستی به دست پيران می دهد به مهر ...
رو از عشق و اميد و اعتماد بر می گيرد ...


برای ما . مرگ واژه است ...
واژه ای پر از نغمه های از هم گسستنی
شيون يک روزه - درهم شکستنی ....
روی صورت يک ره گذر ... يک مرد رفتنی ...

مردن دگر زنجير حسرتی ست
که با اميد پوچ ... در هم
- که صبح -
با لقمه های سخت و زجر -
با کوره راهی پر از کلوخ ...
با قلب کودکانه مان درهم - به پيچ ...
تا - روز مرگمان که می رسد ...
در حسرت الوانی نگين حرص و آز ...
اندوه و آهمان - در هر هجای پر طمع ....
مظهور هر کسی - جز قلب زخمی جسمی بدون روح -
آسوده پيدا نشايدش به حرف

مرسی حامد جان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 1:0  توسط اشکان  | 

دنیای خاموش من

زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی

که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد...
 
+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 15:37  توسط اشکان  | 

یه دروغ

اشک زمانی زيباست که برای عشق باشد


         عشق زمانی زيباست که برای تو باشد


                   تو زمانی زيبايی که برای من باشی

             

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 15:26  توسط اشکان  | 

گفتم نرو

گفتم نرو پرپر می شم

                                 گفتی ميخوام رها باشم

گفتم آخه عاشق شدم

                                  گفتی ميخوام تنها باشم

گفتم دلم گفتی بسوز

                                 گفتم يه عمری باز هنوز

گفتم پس عمرم چی ميشه

                                       گفتی هدر شد شب و روز

گفتم آخه داغون شدم

                                        گفتی به من خوش ميگزره

گفتم بيا چشمام به تو

                                     گفتی آخه کی مي خره

گفتم منو جنس ميبينی

                                   گفتی آره بی قيمتی

گفتم يه روز کسی بودم

                                   با من نکن بی حرمتی

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 15:12  توسط اشکان  | 

بابا يه ذره تنوع بد نيست

بذار بي رودرواسي بكم من از همون اول با نوشتن راجع به خيانت مخالف بودم اخه به نظر من خيلي بهتر ادم از جيزايي كه توانايي تغييرشونو داره بنويسه تا اينكه همش حسرت كذشته رو بخوره مثلا جرا از جيزاي قشنك تر ننويسيم يا حداقل از مشكلاتي حرف بزنيم كه هنوز براي حلشون فرصت داريم اكه بخوايم اونقدر موضوع هست كه خدا ميدونه من خودم نميتونم مستقيم جيز زيادي بنويسم ولي اكه نويسنده محترم رضايت بده كه دست ازسر خيانت برداره خوشحال مشم كمكي بكنم خواهشا شما يه جيزي بهش بكيد مرسي
+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 16:49  توسط اشکان  | 

من اینجا خیلی تنهام

يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدمو گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامه‌ش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام.
 
با تشکر از :آیدا
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 14:43  توسط اشکان  | 

عشق

عشق کلمه اي است بسيار مقدس که قداست آن از آفتاب روشن تر و از هر زيبايي زيباتر است. عشق و عاشقي از نظر تعريف در هيچ لغتي نگنجد و در هيچ واژه اي نتوان آن را جاي داد چرا که عشق مقامي برتر از فکر و انديشه است. عشق محور اصلي و محرک واقعي همه تجليات و تبلور همه جهان خلقت به موجود خود است. حرکات جهان، تحت تاثير قواي عشق است و محرک کل جهان، عشق مطلق خواهد بود و تمام جنبش هاي گوناگون به فرمان عشق ازلي که در همه موجودات است به وجود مي آيد. آنچه در جهان است به طور کلي بر محور عشق دور مي زند و جهان هستي، بدون عشق مرده است. کمال عارف سوختن او باشد در دوستي و عشق به حق چرا که محال باشد کسي حق را شناسد و دوستش نداشته باشد و معرفت بدون عشق ارزشي ندارد و حق اين است که اگر در راه دوست هر دو جهان را از دست دهي، هنوز اندک باشد. چگونه مي توان عشق را انکار کرد در صورتي که جز عشق در جهان چيزي نيست؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 17:7  توسط اشکان  | 

اگه ها

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری رد میشی برمیگرده و نگات میکنه بدون براش مهمی

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری میوفتی برمیگرده وبا عجله میاد به سمتت بدون براش عزیزی

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری میخندی برمیگرده نگات میکنه بدون واسش قشنگی

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری گریه میکنی میاد باهات اشک میریزه بدون دوست داره

و اگه یه وقت یکی رو دیدی که وقتی داری با یکی دیگه حرف میزنی ترکت میکنه بدون عاشقته

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 16:54  توسط اشکان  |